حكيم ابوالقاسم فردوسى
409
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
بيا تا مگر كاخ و گاه مهى * ببينى دلت گردد از غم تَهى گشتاسب همراه كدخدا به ايوان قيصر رفت . در گوشهاى دور از مهان به اندوه نشست . چون همه در جاى خود ايستادند كتايون با گلرخ نديمههايش پديدار شد و بر گِرد ايوانش به گردش درآمد . بناگاه نگاهش به گشتاسب افتاد و دريافت همان جوان است كه او را به خواب ديده بود . وى را به همسرى برگزيد . به قيصر خبر بردند كه مردى گزين كرد از آن انجمن * به بالاى سرو سهى در چمن به رخ چون گلستان و با يال و كِفت * كه هر كش ببيند بماند شگفت تو گويى مگر فرّهء ايزديست * و ليكن ندانيم او را كه كيست چنين داد پاسخ كه دختر مباد * كه از پرده عيب آورد بر نژاد قيصر چنان از كار كتايون خشمگين شد كه گفت اگر من دخترم را به اين جوان گمنام بدهم شرمسار خواهم شد ، و جز اين چاره نيست كه او و دخترم هر دو را بكُشم . اسقف دربار قيصر گفت : آيين جفت جويى دختران مشكن كه اين رسمى كهن است تو با دخترت گفتى انباز جوى * نگفتى كه شاهى سرافراز جوى همايون نباشد چنين خود مگوى * به راهى كه هرگز نرفتى مپوى قيصر فرمان برد . دخترش را به گشتاسب داد و به تلخى به وى گفت : برو و با آن كه برگزيدهاى به سختى و نامرادى زندگى كن از آن كه هرگز از جاه و نام و گنج و خواستهء من بهره نخواهى برد . از روى ديگر گشتاسب به كتايون گفت : اى پروريده به ناز ، چگونه شد كه از ميان آن همه جوانان گرانمايه و با نام و نشان من غريب بىچيز را به همسرى برگزيدى ؟ كتايون جواب داد : اين خواست يزدان بود . با گردش آسمان ستيزگرى نتوان كرد . من كه به همسرى تو رضا باشم تو نيز رضا بده . آن گاه كتايون و گشتاسب به سراى مرد دهقان رفتند . كدخدا براى آنان خانهاى جداگانه آراست ، و هر گونه اسباب زندگى براى ايشان